... نزد ایرانیان است و بس!
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کوی و برزن

- قبول داری؟ درست میگم یا نه؟ قبول داری؟

(چند لحظه سکوت)

- قبول داری دیگه؟

+ نه....

احساس کردم که تمام رسالت دانشجویی، غیر دانشجویی، ملی و ... ایجاب می کند که به این سوال فکر کنم. واقعا فکر کنم و بعد جواب بدهم. یک جواب جدی به قدر حراست از مرزهای کشورم.

- نه؟

+ نه چون اگر قبول کنم باید باور کنم که شما هم به من کلک می زنید. همین حالا. الان داری تقلب می کنی. آنوقت نمی توانم به شما یا هیچ کس دیگر اطمینان کنم.

(از این جا به بعدش دیگر سفسطه و حرف بی معنی بود برای انحراف بحث و من خسته تر از ادامه بودم باقی پول را که داد رسما فرار کردم.)

اما اصل بحث چه بود که حاصلش برای من در حد دفاع از کیانم بود؟ شاید برای بعضی خنده دار باشد. اما همه ی بحث بر سر این بود که چرا جناب بوفه دار دانشکده، به جای ۶٠ جور آبمیوه ی خارجی معادل های قابل استفاده و مفید و بعضا بهترِ ایرانی را نمی آورد؟  و جواب ایشان که قرار بود من قبولش داشته باشم این بود که چون ایرانی ها همه متقلبند.

 

بارها و بارها شده که در جمع هایی دوستانه، خانوادگی، همکاری و یا حتی غریبه چنین احکام کلی (و به نظرم) پیچیده ای را شنیده ام. خدا می داند شاید هم جایی چنین حکمی داده باشم. از بس که انگار جزئی از رسالت آفرینشمان است مثلا. انگار بهمان گفته باشند اگر به خودت و هرچه داری فحش بدهی آدم منصف تری هستی. ٢ تا دلیل احتمالی به ذهنم می رسد:

اول: شاید یک دلیلش این باشد که باورمان نمی آید عمق حرفمان چقدر است. اصولا به این فکر نمی کنیم که دقیقا داریم درباره ی چه کسی حرف می زنیم. این ایرانی ها که می گوییم خودمان و خانواده مان را هم شامل می شود. این آقا یا خانم شنونده باورش نمی آید که دارد فحش مسلم می خورد.

دوم: و شاید بدتر قبول داریم که همینیم و قرار نیست بدمان بیاید از آنچه که هستیم تا عوضش کنیم. تا خجالت بکشیم از ابرازش تا بد بدانیمش. نه خیر عیبمان را دستمان گرفته ایم و سر گذر جار می زنیم که حلوای شیرینی است.


 
کاش هرگز بزرگ نشوند، ما هنوز آماده نیستیم...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مدرسه

یاسمین تازه از خواب بیدار شده بود.

از اتوبوس پیاده شدم. چشم چشم می کردم که ساکم را پیدا کنم که نازنین زهرا پیدایم کرد. دستم را گرفت: "خاله بیا، بدو، بدو."

دنبالش رفتم: "جانم خاله دارم میام."

"زن عمو، زن عمو!"

"جانم"

-بیا ببینش. این دوست جدیدمه!!!

زن عموی نازنین در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد:"چه دوست بزرگی پیدا کردی. خوش به حالت!"

-آآآآآره. تازشم قراره زنگ بزنه بهم و بیاد خونمووووون. مگه نه خاله ....

لبخند من. که نازنین به بهترین وجه از آن نتیجه گیری کرد. احوال پرسی ای با زن عموی نازنین کردیم. خداحافظی گرمی هم با مادر و مادر بزرگش. برنگشته بودم که دیدم یاسمین -خواهر بزرگتر- بدو بدو آمد و بغلم کرد. "خاله خداحافظ"

"خداحافظ عزیز دلم."

چیزی توی قلبم جابجا می شود،نازنین زهرا که در رقابت با من وضو می گرفت. یاسمین که بالاخره 2 آیه ی آخر سوره ی تین را یادگرفت. نازنین که گل های پوست شکلاتی مرا دوست داشت و به خاطرشان همه را مجبور می کرد که زودتر شکلاتشان را بخورند و پوست هایشان را به او بدهند. یاسمین که وقتی همه خواب بودند، با من شعر می خواند.

یاسمین و نازنین،همسفرهای کوچک و پرانرژی ام در سفر کربلا، که همه ی اهل بیت را می شد با نسبتشان با امام رضا به آنها معرفی کرد.

یکی دانش آموز دبستان و دیگری پیش دبستانی...

و 20 سال بعد، و مسئولیتی که جامعه نسبت به تربیت آنها بر عهده دارد... 

آیا خوراک فرهنگی مناسبی برای سوال های جدی تر و سخت تر یاسمین و نازنین زهرا از دین، به جز نسبت هریک از اهل بیت با امام رضا (علیه السلام)، آماده کرده ایم؟ آیا برای نازنین زهرا و یاسمینی که از فردا در فیلم و سریال و کارتونها چیزی غیر از ارتباط با خدا می آموزند، شکلاتی، قرصی، کارتونی، فیلمی داریم که برایشان از خدا بگوید؟ خدای مهربان و رحیم و قادر و علیم و حکیم و ....


 
بووووق...
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: تاکسی

برادر محترم، جناب بوق!

تا رسیدم تاکسی قبلی پر شد و رفت و ما نشستیم در به قول خودشان، نفر بعد! تا به نفر بعد سبز رنگ نزدیک شدم فهمیدم که با کدام راننده طرفم. اولین علامت، در صندوق عقب بود که باز بود و فلاسک چای و ... یادم بود که خاطره ی خاصی از این ماشین و راننده اش دارم اما چیز خاصی به خاطرم نیامد و از آن گذشتم...

چند دقیقه ای طول کشید تا مسافران سوار شوند. بالاخره راننده آمد و آتش کرد! در این فاصله خانواده ای که سوار یک پژو بودند دقیقا جلوی این تاکسی کذا ایستادند تا دخترشان پیاده شود و آنها بروند...

جناب راننده به محض روشن شدن ماشین و امکان استفاده از امکانات، آنچنان دست روی بوق گذاشت که تو گویی ٢٠ دقیقه ای معطل شده. در دم خاطره ی خاصی که از راننده داشتم به یادم آمد. جناب بوق. خلاصه که تا از این خروجی فرعی که با اتوبان ١٠ متر فاصله داشت بیرون بیاییم. تا جا داشت و گوشمان بدهکار ماشین ایشان بود، بوق خوردیم.

شکر خدا در اتوبوبان کسی با کم کردن سرعت و یا عمل شنیع دیگری از این دست مزاحم نشد و گرنه...


 
به کجا چنین شتابان؟؟؟
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مدرسه

توی مدرسه ی ما، بعضی دانش آموزها علیه اسلام و قرآن و چیزهایی که اسمی از این ماجرا داشته باشند جبهه می گیرند! توی جلسه نشسته بودیم که چرا؟ من گفتم:«خیلی طبیعیه، مگه تاحالا چند تا مسلمون دیدن که حرف حق بزنن یا کارشون درست باشه؟ پس ما مسئولیم اگر این بچه با اسلام مشکل داره. این مشکل من و امثال منه.» و همه این حرف سر یه برنامه ی فرهنگی احمقانه ای بود که تبلیغات مزخرفی داشت و دانش آموز که نه، منم حاضر نبودم تره براش خورد کنم.

در کمال ناباوری یک نفر از جمع گفت: «خانوم کاری از ما ساخته نیست اگر بچه جبهه می گیره مال اینه که گناهکاره این بچه ها اونقدر گناهکارترن از ما که حرف حق تو گوششون نمیره.»

نمی دونم چرا یهو کلاسی که توش نشسته بودم لرزید یه چیزی هم بیخ گلومو گرفت. عکس یکی از دانش آموزا اومد جلوی چشمم که حاضر نبود رو به من بشینه! یادم اومد که بعد از 3 جلسه باهام حرف زده بود و بعد از 5 جلسه تو کلاس منو به عنوان معلم پذیرفته بود و جلسه 6 ام باهام بحث کرده بود. یادم اومد که جلسه بعدش بعد از کلاس ازم سوال پرسیده بود. بعد از همه ی این یادآوری ها شروع کردم به حرف زدن نمی دونم که چرا صدام صاف نمی شد. نمی دونم که چرا همه یه جوری نگام می کردن فقط می دونم که من باورم می شد، که من حق ندارم به روح دمیده شده ی خدا توهین کنم. من فقط حد گناهای خودمو می دونم.

من باورم میشه که نه نوکر مردم که کنیز اهل بیتم. اگه کنیز اونا باشم اصولا ماجرا متفاوته. دیگه صد البته که مهمونای ارباب اصولا شایسته ی احترامن. دیگه نمیشه خرشون کرد. کافی دلشون بگیره. آبرو برات نمی مونه.

این بچه ها اگر از من بهتر نباشن بدتر نیستن. اونا فقط نمی دونن که دنیا با محبت چقدر قشنگ تر میشه. همین. از کجا معلوم که وقتی اینو فهمیدن، وقتی دین و اسم رحمان خدا رو درک کردن، از منی که یک عمر دم از اسلام زدم جلوتر نباشن؟

من می ترسم از این استکثار طاعت...


 
لم تقولون ما لا تفعلون...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: تاکسی

کوچه پهن نبود. با این حال دو طرف کوچه ماشین ها پارک شده بودند. در نتیجه صرفا مسیر برای عبور یک ماشین میسر بود. محبوبیتش برای راننده ها هم این بود که مستقیم می رسید اول خطشان.

نفهمیده بود ورود ممنوع است و البته شاید موتور بودنش هم این حس نامرئی شدن و فرا قانونی بودنش را تقویت کرده بود. هرچه بود وقتی دید راه تاکسی را بسته شرمنده شد. چند بار با خوش اخلاقی عذر خواهی کرد و راهی جست و رفت. اما جناب راننده بیش از اینها دلش پر بود و شروع کرد که «بله قانون سرشان نمی شود. حقِ هم را رعایت نمی کنند. اصلا بقیه را آدم حساب نمی کنند فقط خودشان و کار خودشان برایشان مهم است و ...» باقی مسافران هم برای اینکه خدای نکرده وقتشان به بطالت نگذشته باشد و آن دنیا مسئولیتی متوجهشان نباشد، تند و تند شروع کردند به پرداختن زکات زبانشان که بله این موتوریها و بعضا این آدمها و حتی این جماعت ایرانی ها و الخ.

به طرفه العینی تمام میثاق نامه های شخصی ام را در باب اظهار نظر نکردن و شنونده ماندن و .... را فراموش کردم و گفتم «بنده خدا که معذرت خواهی کرد شما هم یه صلوات بفرستین ضرر نداره» و شکر خدا که به مقصد رسیده بودیم و من هم کرایه را زودتر پرداخته بودم و جای بحث نماند. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدای بوق و فریاد چند راننده بلند شد، جناب راننده محترم و قانون مند ما، درست وسط همان کوچه باریک که ذکرش رفت با حق به جانب ترین قیافه ی ممکن، مشغول پیاده و سوار کردن مسافر بودند و حسابی راه را بند آورده بودند...*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*تمامی مسیر به این جمله ی امام فکر می کردم که اگر هرکس به وظیفه خودش عمل کند دنیا گلستان می شود.(طبق معمول نقل به مضمون)

+


 
کلاس دینی در وقت اضافه...
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مدرسه

هفته ای ١ بار همدیگر را می بینیم. درست وقتی که کلاس ما تمام می شود. بعد از ما توی آزمایشگاه کلاس دارند.

همین هفته ای چند دقیقه شده عامل یک دوستی مفید. حداقل برای من که خیلی مفید بوده.

سوال و جواب های کوتاه همین چند دقیقه، گاهی یک هفته نگاه مرا برای کشف معنای جدید، جهت می دهد.


 
تربیت اصولی
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اتوبوس

اولین صندلی BRT یعنی بغل گوش راننده. کلا این موقع در اتوبان چمران، چیز شلوغی نیست این پدیده. همه نشسته ایم. و اصولا کسی نای حرف زدن ندارد. فط صدای مکالمه واقعا! معمولی شان می آید.

- باااااهَت. بااااهَتِ باهَت بخری.

- سکوت

- باهَت برام بخری فهمیدی؟

- سکوت

- ما الان باهَت از این ماشینای بی هارتی پیاده شیم. بریم او وو نجا که از این بنزا می فروشه. خب؟

- سکوت

- بغض. خب باهت بخری. تو همش (بغض و غُر قاطی است و کلمات نا مفهوم) ...

- خسته نشدی؟ سرت درد نگرفت؟

- نه. ما الان باهت بریم ....

- نمی خوای بشینی؟

- (معنای صلح می داد.یک فکری کرد) نه. آخه ....

- اینو می بینی؟ اگه ساکت نباشی، گوشتو می برم با این. خودتم پیاده می کنم. فهمیدی؟

- سکوت

- سکوت کل اتوبوس. و چشم های نگران همه خانم ها+ تلاش برای بی خیال نشان دادن خودشان. چند نفری چشمشان به هم افتاد و عکس العمل همه شان سر تکان دادن بود و لب گزیدن.

ساکت شد. نشست توی بغل مامانش. بعد تر خودشو چسبوند به مامانش. مامانش دستاشو حلقه کرد دور کمرش.5-6  دقیقه ای طول کشید تا اولین کلمه رو بگه. اونم یواش،در گوش مامانش. بعد کم کم صداشو یه ذره بلند تر کرد(خیلی کم) ولی هنوز چشمش به دست راننده بود. همون دستی که یه بار چاقو رو توش دیده بود. بعد بیرونو دید. ا؟ مامان از اون بنزایی که برام نخریدی. دیدیش؟

- ا؟

- آره الان رد شد. یادته که برام نخریدیش؟

- آره.

چند نفر باهم پیاده شدیم. همه درباره ین اتفاق و هولش حرف می زدند. و اینکه دلشان می خواست چه کنند و چرا نکردند...


 
دستان عزیز...
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مدرسه

تنها وجه مشترک دوتا مدرسه ای که می روم همین خاص بودن بچه هایشان است. حتی مقطع سنی شان هم متفاوت است و همین شاید حال و روزم را خیلی خوب می کند.

بچه ها، شاهکارهای خلقت اند، به تحقیق. ایرانی و غیر ایرانی هم بر نمی دارد. این را هر هفته، از نو باور می کنم.

بچه های پنجم همه سوالاتشان معطوف می شد به دست و پایی که قرار است روز قیامت دهان دربیاورند و بگویند که آنها چه کارهای بدی کرده اند و خلاصه جلوی خدا لوشان بدهند. یکی دوتا سوال اول که مطرح شد داشتم فکر میکردم که انگیزه شان چیست؟ حدس اولم این بود که لو رفتن جلوی خدا، احتمالا نقطه مشترک است. اما تاکیدهایشان متفاوت بود. نقطه مشترک حرف ها همان دهان یا به قول بعضی شان زبان دار شدن بدنشان بود که هول داشت. باورم نمی شد. ماجرا بیشتر از خود مسئله گناه و نظارت خدا مثل یک فیلم علمی تخیلی ترسناک می ترساندشان.

خنده ام گرفت. از درک متفاوت بچه ها و گوینده. نقطه ی تاکید متفاوت. از داستان خلقت شروع کردم و اینکه دست و پا و همه ی عالم بنده های خدا هستند که همه می خواهند بندگی خدا را بکنند و عبادت او را. و اینکه خدا از بس آدم را دوست داشت وقتی خلقش کرد، یکسری از بنده هایش را امانت سپرد دست او، این دست و پا و زبان شما هم از همان بنده ها هستند. خب بیچاره ها نمی خواهند کار بد بکنند اما اگر ما بخواهیم مجبور می شوند و ...

نتیجه ی کلاس، دیوانه کننده بود. بچه هایم دستانشان را بوس می کردند و از خودشان به خاطر کارهای بدی که کرده بودند معذرت خواهی می کردند.

من،شاگرد کوچک این کلاس هم، از خودم، دست و زبانم، خصوصا فکر عزیزم معذرت می خواهم که خیلی وقت ها به خاطر من مجبور به گناه، یا به تعبیر خواجه، «جنایت» شده اند.


 
← صفحه بعد