یاسمین تازه از خواب بیدار شده بود.
از اتوبوس پیاده شدم. چشم چشم می کردم که ساکم را پیدا کنم که نازنین زهرا پیدایم کرد. دستم را گرفت: "خاله بیا، بدو، بدو."
دنبالش رفتم: "جانم خاله دارم میام."
"زن عمو، زن عمو!"
"جانم"
-بیا ببینش. این دوست جدیدمه!!!
زن عموی نازنین در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد:"چه دوست بزرگی پیدا کردی. خوش به حالت!"
-آآآآآره. تازشم قراره زنگ بزنه بهم و بیاد خونمووووون. مگه نه خاله ....
لبخند من. که نازنین به بهترین وجه از آن نتیجه گیری کرد. احوال پرسی ای با زن عموی نازنین کردیم. خداحافظی گرمی هم با مادر و مادر بزرگش. برنگشته بودم که دیدم یاسمین -خواهر بزرگتر- بدو بدو آمد و بغلم کرد. "خاله خداحافظ"
"خداحافظ عزیز دلم."
چیزی توی قلبم جابجا می شود،نازنین زهرا که در رقابت با من وضو می گرفت. یاسمین که بالاخره 2 آیه ی آخر سوره ی تین را یادگرفت. نازنین که گل های پوست شکلاتی مرا دوست داشت و به خاطرشان همه را مجبور می کرد که زودتر شکلاتشان را بخورند و پوست هایشان را به او بدهند. یاسمین که وقتی همه خواب بودند، با من شعر می خواند.
یاسمین و نازنین،همسفرهای کوچک و پرانرژی ام در سفر کربلا، که همه ی اهل بیت را می شد با نسبتشان با امام رضا به آنها معرفی کرد.
یکی دانش آموز دبستان و دیگری پیش دبستانی...
و 20 سال بعد، و مسئولیتی که جامعه نسبت به تربیت آنها بر عهده دارد...
آیا خوراک فرهنگی مناسبی برای سوال های جدی تر و سخت تر یاسمین و نازنین زهرا از دین، به جز نسبت هریک از اهل بیت با امام رضا (علیه السلام)، آماده کرده ایم؟ آیا برای نازنین زهرا و یاسمینی که از فردا در فیلم و سریال و کارتونها چیزی غیر از ارتباط با خدا می آموزند، شکلاتی، قرصی، کارتونی، فیلمی داریم که برایشان از خدا بگوید؟ خدای مهربان و رحیم و قادر و علیم و حکیم و ....